اين بلاگ رو ديگه بهروز نميكنم، به جاش اين بلاگه:
و اگر دوست دارين، ميتونين در اين فيد مشترك يشين و در فيدريدرتون بخونين:
گاهی از زندگی خسته می شم. کاش می تونستم اونم به همین راحتی عوض کنم.
هزاران راه نرفته را ديده ايد؟ شنبه تا چهارشنبه. اسلام، جا پاي جاي مسيحيت گذاشته و دست در دست روانشناسي مدرن، ما را به راه راست هدايت مي كنند. آن ها دختران و پسراني را به ما نشان مي دهند كه پس از تجربه رابطه عاشقانه و جدايي از غم هايشان صحبت مي كند. به عنوان سند افتخار روانشناسي هيچ كدام آينه عبرت، بازي نمي كنند. آن ها احساساتشان را نه به عنوان يك خلاف كار كه به عنوان يك با تجربه بيان مي كنند. در واقع آينه عبرت جادويي ما كه از اعصار به ارث رسيده نه در چهره هاست كه در نتايج عقلاني است، در سر عقل آمدن است. چهره انديشمندانه سه روانشناس! تراژدي را عقلاني و مفيد مي كنند. در همان حال ما بينندگان از اين كه همه فكر مي كنند فايده ندارد، زهرخندي عقل مي زنيم: «هه! چه خوش خيال بوديم!». پسران به دنبال انتخاب همسر از ميان كساني هستند كه تجربه چنين روابطي را نداشتند. دختران معتقدند پسران غير قابل اعتمادند و اين روابط بي فايده است. يكي از اين كه رابطه را جدي گرفته ناراحت است و ديگري از اين كه جدي نگرفته. پسران زود به ازدواج انديشيده اند. همه احساس مي كنند كه پس از جدا شدن سر عقل آمده اند (خنده ام مي گيرد وقتي هزار بار است كه از خود پرسيده ام منظور از عقل چيست؟ از چه نوع عقلي سخن مي رانيد؟). آن ها ديگر احساسي نيستند، ديگر زود باور نيستند، تجربه پدر و مادر خود را مي شنوند و به آن اعتماد دارند.
مسخرگي قضيه در روانشناس بازي نيست. ما از دست آن ها خلاصي نداريم. آن ها نسخه هاي تكراري خود را مي پيچند. نسخه هايي كه مشابهش را يكي از همان ها براي خود من پيچيد. مسخرگي در سربسته ماندن مهم ترين موضوع است. اين رابطه عميق كه بين تمام آن ها است. همه پس از جدا شدن، به اين روابط (دورويي زبان ما را باش: اين روابط) مشكوك مي شوند. به دنبال دختراني هستند كه از اين تجارب نداشته اند. برايشان مهم است.
اين ها از كجا آب مي خورد؟؟؟؟
يك بار ديگر سر بسته در نقد قوچاني نوشتم. طبقه متوسطي كه استاد به آن ها فحش مي دهد همان ها هستند كه هر روز بايد به خاطر خواستشان تحت فشار باشند. در خيابان مراقب الگانس سبز باشند، در خانه مشغول مشاجرات دلسوزانه باشند، در منبر از عروس شيطان بشنوند. و به همه اين ها ضعف فكري و انتقادي طبقه فوق الذكر را نيز اضافه كنيد. چه برسرمان مي آيد؟؟؟ دو رو مي شويم. خود سانسوري مي كنيم. از كلمات نامفهوم استفاده مي كنيم. كلاه شرعي براي روابطمان مي دوزيم؛ رابطه درست و نادرست، مولد و نابودكننده. «نه آقا بر دانشجويان خرده مگيريد. آن ها كه روابطشان مانند روابط ناپاك خياباني نيست.» بله دخترها و پسرهاي دانشجو با هم صحبت مي كنند چون جزوه مي خواهند. ما كه حيوان نيستيم كه نيازمند روابط پست باشيم. و اين سخناني است كه بر زبان دانشجوهاي فكر روشن مي رود (نمونه هايي هم از «واحه» دانشكده مهندسي مشهد و هم از علم و صنعت دارم). و اين ها مثلاً دانشجو هستند. به راحتي مقهور گفتمان دولتي شده اند. چطور؟ ابتدا قبول كرده اند كه روابط ناپاك داريم. سپس خود را پاك كرده اند.
جز اين از طرف ديگر از روابط عاشقانه متنفر مي شويم. به دنبال دختران پاك هستيم. چون بارها و بارها بر سرمان كوبيده شده كه زن بزك كرده عروس شيطان است. علاقه مند هستيم خانواده براي ما دختري پيدا كند. از خانواده اي اصيل و فاخر. دوباره مقهور شديم. قبول كرديم كه ما غقل نداريم. قبول كرديم كه شريعت و تجربه دو ركن تصميم گيري واقعي هستند. تولد دوباره سنت در سايه سار نخل شريعت! جشن كهنه پرستان!
انقلابي مي شويم...
چرا نمي بينيم مقهور چيزي شده ايم كه خود همه مشكلات ما را در پي مي آورد. در واقع وقت ما دارد تلف مي شود تا در مورد چيزي بحث كنيم كه اساساً اهميت ندارد. سال ها در حال بحث در مورد پاكي و ناپاكي بوده ايم. اما مشكل اصل قضيه دسته بندي است. نه اين كه من و فلان دختر روابط پاك داريم يا ناپاك. و حالا معيارهاي آن چيست. تازه برسيم به اين جا كه محافظه كاران معيارهاي اشتباهي تعريف كرده اند. حالا اصلاح طلب دين پيدا شود كه تعريف هاي جديد داشته باشد. آيا تغييري كرده ايم؟ خير! روابط سنتي را در جامعه اي كه دارد تغيير مي كند باز توليد كرده ايم. دل خوش هستيم كه تغييري كرده ايم.
همين جاست كه در يك عيب مهم هنوز درجا مي زنيم و نمي بينيمش. ما بين زمين و آسمان معطليم. نه از ازدواج چيزي مي فهميم و نه از عشق و حال. سال ها بنشينيد و از اين صحبت كنيد كه «جوونا تا با يكي دوست مي شن مي رن تو فكر ازدواج». نبينيد كه وقتي نمي توانيم از عشق لذت ببريم، مگر چاره ديگري هم داريم؟ نمي توانيم از روابط عاشقانه لذت ببريم چون بايد براي خودمان و تمام اطرافيانمان توجيه كنيم كه رابطه ما مولد است، نه مخرب.
اين طور زندگي مي كنيم!
گاهي فكر مي كنم يعني امكانش هست فرزندان ما بفهمند روش ما اشتباه بوده! شايد بيشتر از زندگي لذت ببرند ...
و یاد دیگر اعضای کانون سعيد سلطانپور، سعيدي سيرجاني، احمد ميرعلائي، غفار حسيني، احمد تفضلي، ابراهيم زالزاده، مجيد شريف، پيروز دواني و حميد حاجيزاده که در آبان و آذر ۱۳۷۷ کشته شدند.
کسانی که کشته شدند تا ما امروز آسان تر صحبت کنیم.
کسانی که مردند تا رنجی را که دوستانشان امروز می برند را نچشند.
راستی جالب نیست در روزگار انفجار عقلانیت به سبک روشنفکری دینی بهای آزادی قلم را خون چپ ها پرداختند؟؟؟
پ.ن: بیشتر از این وقت به روز رسانی ندارم. همین الان باید گزارش آزمایشگاه تحویل بدهم. فقط همین لینک را ضمیمه می کنم:http://www.kanoon-nevisandegan-iran.org
پ.ن ۲: پ.ن قبل برای خودم بود! کسی که این وبلاگ رو نمی خونه. ولی از این روزگار مسخره این -۳-۴ ماه حداقل واسم خاطراتش بمونه
پس از ماجراي كاريكاتورهاي دانماركي اينك يك داستان جديد. اما اين بار نه يك روزنامه زرد كه شعار آزادي بيان را بر دوش بكشد. اين بار پاپ است با دبدبه و كبكبه اش، با ادعاي علمي بودنش با سوال هايي كه به عنوان يك محقق- يك معلم ميپرسد، آن گونه كه رييس جمهور ما نيز به دنبال آن بودهاست. و جهان اسلام بار ديگر به هم ريخت. و نه چون مورد گذشته كه از كاريكاتوري به هم ريخت كه رسم آن فقط از انساني ساده لوح بر مي آمد- كاش آن را ميديديد؛ سطحي ترين احساسات را ميجنباند. آن هم براي سخني كه بحث اصلي نبود تنها نمونه اي بود كوچك از فكري (به قول عارفانه پاپ reflection) بس وحشتناك تر. و پس از آن مطالعات آغاز شد. هركس به نوعي و از نگاهي. مسلمانان از ديد آغاز جنگ صليبي ديگر، ضد اسلام ها به دفاع از آن، و چپ ها در رد اسلام و مسيحيت هر دو. روشنفكران ديني به ذكر پاره اي توضيحات بي سر و ته در لعاب خوش نقش سخن.
سالروز انقلاب مشروطه مبارک
وقتی به صد سالی که گذشت نگاه می کنم می بینم شاید هیچ چیز بیش از مشتی بلاهت نداشته ایم. اما یک چیز می شه گفت، این که به هر حال خوب و بد ما همینیم. مدرنیته مان هم مثل بقیه چیزهایمان اشکال دارد (مگر مال اروپایی ها ندارد؟)
به هر حال هنوز تمام نشده. تازه صد سال اول گذشته!
برای رسیدن به تغییرات واقعی زمان بیشتری لازم است.
تا به حال حتماْ شنیده اید که ماشین های زباله برای اعلام وجود موسیقی پخش می کنند. چند روز پیش می شنیدم یکی از رفتگرها که با ماشین راه می رود و آشغال ها را بالا می اندازد با آهنگ آن (که یکی از آهنگ های احمقانه کریسمس بود) سوت می زند.
خب این بابا روزی هزار ساعت این را می شنود و می رود توی مغزش. یعنی هیچ ارتباطی با آن برقرار نمی کند ولی با آن سوت می زند. یعنی با چیزی در ارتباط است که نه ناشی از آگاهی است، نه برخواسته از خواست خودش. ولی همین موضوع تبدیل به ابژه های هر روزه اش می شود که آدم با آن ها زندگی روزمره می گذراند.
واقعاْ اگر مظاهر مدرنیته همه همین طوری به ما رسیده باشند، یعنی ناشی از عادت های ناشی از برخورد روزمره (نه آگاهی و نه خواست)، یعنی فاجعه. چون هم مدرن شدیم هم نشدیم! حالا بدتر از این فرض کنیم عده ای که خود را برآمده از سنت میدانند و می خواهند ناقد باشند، بخواهند آگاهانه با اطراف برخورد کنند. آیا قالب اعتمادند؟
مقدمه: این متن شاید اول کمی بی ربط جلوه کند. برای همین هم مقدمه ای لازم دارد. این متن تلاشی برای پاسخ دادن به این مسئله است که چرا نمی توانیم تغییر کنیم. در این مرحله لازم است نقدی بر روش های پیشین داشته باشم. و نقدم را با شکلی کلی آغاز کردم که اصلاً متفکران این صد ساله روش شناسی شوند. در همین متن سوالاتی برای خودم پیش آمده که بنابراین متنم ناکامل است. ایشاالله بعداً برای اونا هم چیزهایی می نویسم.
اگر به میزان تاثیر سنت ها بر زندگی معاصرمان توجه کنیم، می بینیم که اوضاع خیلی درهم است. در سخن ما -چه دولتی و چه خودمانی- اعتقاد به آن چه در سنت ما شامل شرع مقدس، فرهنگ سنتی، جامعه سنتی حتی این اواخر سیاست سنتی (با یاری افکار متحجر آبادگرانی) است رشد و گسترش یافته است. تعداد وبلاگ ها و کتاب های عرفانی بسیار همه گیر شده است. در همین زمینه باید به یاد حوزه های دیگر هم افتاد که نشر و نمو سنت ما به آن ها نیز رسیده است. چیزهایی مثل NLP، مدیریت نوین، نت ورکینگ که ملغمه ای از تفکر سودآوری به کمک گریز احساسی از قوانین و عرفان و اعتقاد ما است. یا برای مثال معماری که امروزه بی اساس ترین تقلیدها را از معماری سنتی دارد. گاهی حتی اهانت به سنتی است که دارد از آن تقلید می کند. یک نمونه متعارف و شایع آن خانه هایی با پله های بزرگ و سردر باشکوه به سبک رومی یونانی است که بعد زرتی یک آیة الکرسی بر سردرش نقش بسته است.
من چهار دسته فکر می شناسم که به درجات مختلف به سنت معتقدند: جلالی ها، فردیدی ها، سوسیالیست های دینی و روشنفکران دینی. دو دسته اول در اعتقاد خود کاملاً سنت گرا هستند و اساساً گفتمانشان حول این فکر است که سنت/شریعت ما حلال همه مشکلات ماست. البته دو دسته بعدی نیز دست کمی نمی آورند. آن ها اگرچه ناقدان سنت هستند اما واقعاً چطور ناقدی؟ نقدی که اصولاً نباید نقد حسابش کرد. این گروه ها در هر حال با نوعی اعتقاد به سنت به آن نگاه می کنند. نقد آنان برای شناخت اشکالاتی است که آن را از ادامه کار باز می دارد، به دنبال رفع اشکلاتی هستند که آن را از کارکرد درست باز می دارد تا با رفع آن ها دوباره کار خود را پیش ببرد؛ چطور می توان از آن چه داشته ایم به خوبی در میانه این عصر مدرن استفاده کرد. در واقع می خواهند با کار مهندسی سیستم را تعمیر کنند. گو اینکه کلاً تعمیر پذیر هست یا نه.
یک پرانتز بزرگ: از خاطر نبریم با توجه به جهت گیری هرکدام و آن چه را که دوست دارند حوزه گفتمان متفاوتی را برمی گزینند و خواسته های متفاوتی را می خواهند. اگر روشنفکران دینی به دنبال دموکراسی یا امروزه امید در متون شرع هستند. شریعتی به دنبال ارزش های دین عرفانی علی و فاطمه است. می خواهد از نظامی که می تواند بهترین مدافع سرمایه داری باشد نوعی سوسیالیسم (همان نوع تخیلی) بیرون بکشد. فردیدی ها به دنبال نوعی از نگاه شرقی هستند. می خواهند تکنولوژی را نابود و در کثیف ترین نوع عقل گریزی پناهگاهی برای عرفان در این جهان بسازند. جلال علاوه براین ها بازگشت به خوشتن را مطرح می کند. چیزی که شاید فردید به این صراحت بیان نکرده باشد (اگر فردید زبان عرفانی/فیلسوفانه دارد، جلال به معنای واقعی زبانی امی پسند دارد؛ جلال احتیاجی ندارد خود را پشت گفتمانی پیچیده پنهان کند). توجه کنید که حرف من این است که اگرچه همه دسته هایی که گفتم به دنبال شکلی از بازگشت به سنت هستند، اما آن چه در سنت به دنبال آن هستند، این که ناقد سنت هستند یا نه (و چگونه نقدی را روا می دارند) و در نتیجه گفتمانی که شکل می دهند، ایدئولوژی که می سازند و ناکامی که به آن برمی خورند کاملاً متفاوت است.
می توان دید که چگونه ترکیب مدرنیته و سنت های ما در ادامه همان مهندسی ساده انگارانه بوده است. شریعتی به دنبال نشان دادن این که سوسیالیسم در دین ما بوده است، علی و عدالتش را مثال می زند. حسین و شجاعتش را مثال می زند. موسی غنی نژاد (این یکی اصولاً دین دار نیست. فقط طبق سنت لیبرالیسم با دین رفاقت به هم می زند) در کتابی اثبات کرده که کارمزد بانک ها خلاف شریعت نیست و برداشت ما از حرام بودن ربح اشتباه است. سروش برای پیدا کردن دموکراسی دنبال آیاتی می رود که مردم را محرم شمرده است. و مصباح به مفهوم ولی فقیه بند می کند که اثبات کند حرف مردم میزان نیست. این معنی پلورالیسم است. درست است. هرکدام از ما حق داریم قرائت خاص خودمان را داشته باشیم. حتی شاید بتوانیم خود را در عرصه فکری پیشرفته حساب کنیم که توانسته ایم به این تعدد آرا برسیم (به هر حال در نومیدی هم بسی امید است). اما این جا دو سوال مهم هست. اول اگر ما منتقدیم دقیقاً منتقد چه هستیم؟ دوم حالا به فرض که ما آن چه خواستیم را برداشت کردیم نتیجه این روش برداشت (که آن را مکانیکی می دانم) چیست؟
پرانتز دوم ذات جامعه تحول یابنده است. چه اقتصاد را زیربنا بدانیم چه نحوه پختن آش را با اصولاً دنبال زیر بنا/روبنا نباشیم، به هر حال جامعه متحول می شود و با تحول خود خیلی چیزها را تغییر می دهد. سازوکارهای جامعه، مناسبات اجتماعی، نوع خواسته ها همه تغییر می کنند. موضوع این تغییر هم با نگاه ایده آلیستی جور نیست. پذیرش این نکته که بالاخره یک چیزی هست که این وسط بی تغییر می ماند، مستلزم رد تغییرات است. یا اگر نخواهد تغییرات را رد کند آن را مجبور به پذیرش کنترل هایی بر میزان تغییر می کند. این فکر که هنوز سنت/شریعت ما چیزهای خوبی دارند، فقط ناشی از این است که نپذیریم تغییر حد و مرز ما را قبول نمی کند.
پاسخ اولی اصولاً هر تعریفی از اندیشه نقادانه را بپذیریم اصل مهمی دارد و آن زیر سوال بردن است. درست است ما داریم آن چه را در منافعمان نیست زیر سوال می بریم (مگر مارکس جز این گفته است؟). اما چطور به منافعمان می رسیم. با روشی مکانیکی. تقطیع سنت (که شامل شریعت، جامعه و فرهنگ جاری سنتی است) به اجزای نا مرتبط، فراموش کردن از رابطه اجزا، حذف و دست کاری آن چه در منافعمان نیست و در نهایت رسیدن به مقصود. همین جا معلوم است که کسی به فکر طبیعت تحول یابنده جامعه نیست. تنها نگرانی را از این دوران (به قول مألوف) گذار دارند. فرجام آن چه خواهد بود؟ پس دین چه؟ شریعت چه؟ سازوکارهای عمیق سنتمان چه؟ ما زمانی می توانستیم قنات بسازیم، وسایل خنک کننده طبیعی داشته باشیم به این خوبی هم عمل می کردند. حالا چرا باید مقهور مشتی غربی شویم که به دنبال بازارهای ما هستند؟ یا فرهنگ عرفانی/اسلامی ما انسان را به ملکوت اعلی می رساند چرا ساختار سیاسی جامعه خود را به این صورت نریزیم و سرسپرده غربیانی شویم که با اصطلاحات امانیستی همچون دموکراسی ما را مشغول می کنند در حالی که خود آن ها هم اقرار می کنند که در همه گیر کردن دموکراسی عاجزند؟ (معمولاً نقادان مدرنیته غربی هم به کمک ما می آیند. هرطور دوست داشتیم تا به حال از بنیامین و فوکو و هوسرل و هایدگر در آوردیم که مدرنیته اخ و چخه.) این سوالات، دغدغه ها می خواهند به دوران گذار شکلی بدهند. طبقه بندی کنند، قابل تمایز کنند، مرحله بندی کنند، هنجارها را بسازند. فقط و فقط برای این که آن چه می خواهد تغییر کند از کنترل خارج نشود. با شعارهای نخ نما مبنی بر کامل ترین حرکت، آن است که شریعت بگوید تنها قصد کنترل دارند. و تمام این کنترل است که مدرنیته نصفه و نیمه ما را تقویت می کند. و همه این ها ناشی از این است که منافع ما در تغییر چیزی است که تغییرش تنها در اجزای ساختار است (توضیح این مسئله را می گذارم برای بعد). شکل ساختار و مهم ترین جزء ساختار یعنی روح حاکم بر جهان سنتی باقی خواهد ماند.
پاسخ دوم اما پس از این تغییرات مکانیکی جامعه ای خواهیم داشت که اولاً از فرط تعدیل ها یا جایگزینی های مکانیکی، مجموعه ای از قوانین درون تهی و مبتذل را دارد. ثانیاً از فرط اعمال کنترل توسط آن چه نباید کنترل شود از مسیر حرکتی که در بعضی موارد مشاهده می شود، شدیداً منحرف شده است. در واقع می بینیم بسیاری از تحولات که امروزه رخ داده اند به نوعی ناکاملند. نه از این لحاظ که مسیر خود را کامل طی نکرده اند (شاید پس از این طی کنند)؛ بیشتر از این لحاظ که تحولات در آن جا نیست که باید باشد. نتیجه آن که هزینه های پرداختی برای تحول رویه هاست و نه چیزی مثل فرهنگ. روشنفکران دینی که به هر حال بین دسته های فوق الذکر پیشرو هستند، معتقد به پرداخت هزینه های مدرن شدن هستند. اما چه هزینه هایی! نه هزینه ای که مردم هر روز می پردازند. این هزینه از دید روشنفکران دینی و خود مردم (گاهی) پنهان می ماند. بین مردم و هزینه هایی که می پردازند و باید بپردازند فاصله ای است که ذهن پرستان آن را با ذهن خود شکل می دهند. پس تحولی خواهیم داشت که با آن از نزدیک برخورد نداریم. چیزی که در عمل مردم می خواهند با چیزی که تئوری های همه دسته های پیش گفته بیان می کنند در تقابل است. بنابراین هر لحظه تنشی و تضادی برای مخاطبان (که معمولاً مخاطبان عامی را نیز تشکیل می دهد) هست. همین باعث می شود که در نهایت جامعه ما مانند پارچه ای شود که وصله پینه های فراوان دارد. وصله هایی که لااقل در آن جا که باید نیستند در جایی هستند که کسی برای دوختنش تلاش نکرده است. از میان این اختلاف تلاشی برای بازگشت رخ می دهد که به روی کار آمدن پوپولیسم می انجامد.
در پایان می خواهم سوال که تمام این متن را به خاطر آن نوشتم مطرح کنم: چه طور می توان تغییراتمان را واقعی کنیم؟ چطور می توانیم تغییراتی که تا به حال کرده ایم را واقعی مرور کنیم؟
امروز باز از نوری زاده عزیز دل بهره مند شدم. راجع به عبدالفتاح سلطانی سخن می گفت که ندای یاری خواهی چند متخصص هسته ای بنده خدا را شنیده و وکالت آن ها را قبول کرده است. بعد او را به جرم لو دادن اسناد محرمانه دستگیر کرده اند. سپس شروع کرد خطاب به هاشمی شاهرودی و کسی به نام مشهدی سخن گفتن که چرا ندای آزادی خواهی از این ضد دادگستری جمهوری ولایت فقیه سر نمی دهد. چرا به فکر آن دنیا نیست که می خواهند خر او را بگیرند. چرا به فکر این نیست که آن نان خونین و حرامی که سر سفره زن و بچه اش می گذارد، چه جوابی برای آن دارد. زمانی پیشانی بر حرم امام علی می ساید و الان با هزاران توبه این گناهان از او پاک نمی شود مگر این که مانند منتظری باشد که در نزدیکی تخت قدرت فریاد برآورد که نمی تواند چنین حکومتی را حمل کند. و تمام این ها! مخلص کلام آقا تویی که در قدرتی اگر بدی می بینی باید به روش محمد یا علی افشاگری کنی. یعنی روش مورد قبول در حکومت داری روش پیشا مدرن است که نه بر اساس قانون بلکه براساس اهلیت حاکمان است.
آقا من سوالی می خواهم بپرسم؟ چرا هر گروه و نحله فکری و دسته ای باید تلاش کند جلوی افکار سنتی را بگیرد؟ چرا کسی باید راجع به شیوه های مدرن حکومت داری بیش از این حرف های کلی و بی سر و ته چیزی بگوید؟ چرا کسی باید پیدا شود که بگوید آی خلایق روابط قدرت همینی است که هست. هیچ آدم عاقلی پیدا نمی شود که از سر لطف به مردم یا ترس از آن دنیا بیاید و علیه نظامی که در آن کار می کند حرف بزند؟؟؟؟؟ وقتی که همه گروه ها می توانند از احساسات دینی مردم استفاده کنند برای بافتن سخنانی به چه زیبای، چرا باید دین را زیر سوال برد؟ هایدگری ها، پوپری ها، اصلاح طلبان، پوپولیست ها، سوسیالیست های خداپرست، جمهوری خواهان خارج از کشور همه و همه، هر وقت لازم بشود برای توجیه خودشان یا استدلال یا اثرگذاشتن بر احساسات مردم، اولین دست آویزشان دین است. پس چرا باید این نظام را زیر سوال برد؟
هیچ دلیلی برای آن ها وجود ندارد. چون کسی هم نیست که از همین آقای نوری زاده بپرسد عزیز من یعنی تو واقعاً معتقدی آدمی خوب است و به درد حکومت می خورد که اگر بدی شد افشا کند؟ یعنی تو معتقدی که حکومت باید به دست کسانی سپرده شود که اهلیت دارند؟ و شیوه تعیین اهلیت هم از روش های ابلهانه است. روش افلاطون برای تربیت ویژه حاکمان یا روش میل برای انتخاب دانشمندانی که بر کار نمایندگان مردم نظارت کنند یا روش امام خمینی برای تعیین ولایت فقیه ناظر بر تمام اعمال یا روش سلطنتی برای تعیین یک شاه خوب و جمهوری خواه مثل رضا پهلوی. یعنی تو واقعاً به روش هایی معتقدی که به قانونی فراتر از قانون مردم به هر نوع قانون متافیزیکی معتقدند؟ چه فرقی دارد؟ متافیزیک میل ریاضی دانان و فلاسفه هستند، متافیزیک امام خمینی خداوند متعال!
باید بگویم تا وقتی این گروه ها هستند چیزی فرق نمی کند. زیرا آن ها سرچشمه حیات خود را در قانون مندی به شیوه سنتی است. چون به این روش عادت کرده اند. چون می دانند چطوری در آن زنده بمانند و اگر زیر سوال رفتند سر بلند بیرون بیایند. چون تعداد زیادی حفره برای فرار دارد که مردم به فکر پر کردن آن نیستند.
این جاست که بحث منافع طبقاتی پیش می آید. روزی خواهد رسید که گروهی پیدا شوند که این قوانین به نفعشان نیست. متافیزیکشان منافع طبقه خودشان است. نه منافع خودپرستان اصلاح طلب یا خیال بافان ضد انقلاب. منافع آن هاست که می تواند به عده ای بیش تری از مردم برای زندگی بهتر کمک کند.
آن روز پوچی شعارهای نوری زاده رو خواهد شد. و دیگر عده زیادی نخواهند نشست به این فکر کنند که حاکم خوب یعنی حاکم افشاگر. یعنی احمدی نژاد که بیاید خودش را افشا کند (آن روز که راجع به گرانی حرف می زد). بهتر است آقای نوری زاده و آقایان روشنفکر دینی خودشان را جمع کنند. چون افکارشان هیچ گاه فاصله چندانی با احمدی نژاد نداشته است. احمدی نژاد نتیجه کاملاً عملی اعتقاد ضمنی به حکومت سنتی است. روزی که واقعاً عده ای درک کنند که این طرز تفکر ضررش بیشتر از نفعش است، آن روز روز مرگ احمدی نژادها خواهد بود. آن روز انقلاب کبیر ما خواهد بود. تا آن روز هم فاصله زیاد است. خیال آقایان ضد انقلاب جمع باشد. کمک های مردمی از همین چندرغاز کمتر نخواهد شد.
قسمت قبل این نقد را چند روز پیش منتشر کردم و امروز ادامه آن.
دفعه پیش به این جا رسیدیم که گفتم از هرچه همان قدر که خواسته اند داده اند. و بقیه سهم ما فشار هر روز زندگی در دوگانگی های روشنفکری و دینی بوده است. اما حالا پیش از ادامه بحث دو موضوع هست که باید گفت. اول این که خط مشی شرق به سمت لیبرالیسم تغییر کرده است (اگرچه پیش از این هم گفتم مشکل من با لیبرالیسم نیست، مسئله دینی است). قوچانی در مقاله ای دیگر از خط
|
حرف حساب نظریه مجمع روحانیون مبارز از اول انقلاب این بوده که ما باید آز |
پیشین خود که نزدیک به اصلاح طلبان و مشی روشنفکرانه داشته استغفار کرده است. مسئله من هنوز حل نشده چون نهایتاً از روشنفکری دینی به عملگرایی دینی می رسد. دردسر ناهماهنگی دین و عرصه عمومی مدرن است که این همه روشنفکران دینی سخنوری کردند و هنوز مشکل هست. بنابراین انتظار نداشته باشیم مشکلی رفع شود.
دوم باید پیش از برگشتن به بحث نگاهی به اصطلاح کلی طبقه متوسط بیندازیم. این طبقه از لحاظ اقتصادی طیف وسیعی را در بر می گیرد. بنابراین بهتر است از نظر دینداری یا فرهنگی تقسیم شوند. از نظر فرهنگی، نزدیک به خرده بورژوازی هستند. اما از لحاظ توجه به دین، یا اصلاً دین ندارند، یا با دین به عنوان یک پدیده معمول یا امر متافیزیکی برخورد می کنند (یعنی ممکن است نماز نخوانند، اما نذر کنند)، یا هم که با دین رابطه خیلی نزدیکی دارند ولی معتقد به «لا اکراه فی دین» هستند و در نهایت کسانی که دین را به مثابه ایدوئولوژی می پذیرند. (اگر همین طور ساده نگری محض را ادامه دهم) می توانم بگویم از بین تمام این دسته ها تنها ایدئولوژی پرستان بودند که به تحول خواهی خاتمی رأی ندادند. پس لازم بوده روشنفکری دینی حرفی برای رأی دهندگانش یا به قول خود خاتمی برای تمام مردم ایران داشته باشد. از حق نگذریم خوب هم شروع کرد. در فیلم «بوی کافور، عطر یاس» گزیده ای از سخنرانی خاتمی را در جمع دانشجویان می بینیم که اعلام می دارد، هر تفکری مقابل آزادی قرار بگیرد آزادی سربلند است و آن تفکر شکست خورده حتی اگر این تفکر دین باشد. این حرف به مذاق هر کسی در این مملکت خوش می آید چون همه تشنه آزادی
|
مردمسالاری باید دینی باشد. یعنی مردمسالاری همراه با دین باشد. دلیل هم که معلوم است دین مردمسالارانه ترین تفکر است این جا دیگر کسی نپرسید اگر مردم دین نخواستند چه؟؟؟؟ |
هستند. اما این آزادی برای کدام تفکر است. یک دانش آموخته علوم سیاسی که در کف افکار لیبرالیست های انگلیسی باشد (کما این که از کمدی روزگار خاتمی سوسیالیست هم در همین کف می باشد)، می گوید برای همه انسان ها. انسان ها در ذات آزادند بدون توجه به رنگ، نژاد، حتی چه بسا جنس. خب تا این جا ملت امیدوارند. لازم به ذکر است که حرف حساب نظریه مجمع روحانیون مبارز از اول انقلاب این بوده که ما باید آزادی بدهیم قبل این که طاقت مردم طاق شود و سر به شورش بردارند. از همین حرف به وضوح عیان است آزادی که می دهند همان است که خودشان دوست دارند. و اصولاً آفت ذهن گرایی همین جاست.
اما حالا وارد بحث اصلی می شویم؛ دوگانگی هایی که طبقه متوسط بی دلیل تحمل کرد. از این جا مردم وارد زندگی آزادانه شدند، البته آن طور که خود می خواستند. نه آن طور که مجمع روحانیون مدنظر داشت. به عنوان نمونه عینی جوانانی که مربوط به دسته اول و دوم هستند را باید گفت. آن ها آزادی را برای اصلاح دینی نمی خواستند برای خوش پوشیدن، آرایش کردن و همه آن چه می خواستند که اصولاً جهان نصفه نیمه صنعتی ساخت هاشمی رفسنجانی ایجاب می کرد. این جا بود که دغدغه رابطه دین و جهان مدرن وارد گفتمان روشنفکران سیاست باز شد (و البته معنی واقعی سخنان عزیزانی چون سروش را معین کرد). به عنوان یک نماد از مطرح شدن این دغدغه ها می توان به تشکیل حزب مشارکت اشاره کرد که خر در خروار در جای جای این مملکت برنامه «دین و خواسته های جوانان»! گذاشت. مردم در خیابان ها انواع و اقسام درگیری با انصار حزب الله، بسیج، نیروهای انتظامی (و همه آن چه آن زمان گروه فشار نام داشت) را تجربه می کردند، و دغدغه روشنفکران دینی این بود که مسئله حجاب در جامعه مدرن چه طور حل می شود. ولی مشکل فقط روشنفکرانه-دین دارانه نبود، سیاست مدارانه هم بود. آخر چه طور می توان به این همه شعار یک باره پشت کرد؟ خب نتیجه این بود که آن ها حق دارند و نباید حق آن ها را گرفت. هر چند هنوز هم در اطراف خودم می بینم که روشنفکران دینی خود را فرا دیگران می بینند و می گویند ما روابط زن و مرد را (مثلاً) برای اهداف متعالی می خواهیم و مثل آن هایی نیستیم که اهداف پلید دنبال می کنند (این جملات بهشت محافظه کاران این مملکت است).
اما تدریجاً تفاوت بین تعریف مردم از آزادی و تعریف دینی ها از آزادی واضح تر شد. و این جاست که می فهمیم چرا آن ها چیزی را داند که می خواستند نه آن چه ما می خواستیم. آری نهادهای مدنی گسترش یافت. سازمان ملی جوانان NGOیی بود که راه انداخت. اما خنده دار است که سازمان غیر دولتی این مدعیان آزادی هم زیرنظر دولت بود. فکر نکنید فشار محافظه کاران بود. نه آقا دو تا از قوی ترین پایه های این نظام را در دست داشتند. مشکل این است که این منجیان دین نباید می گذاشتند به بهانه آزادی کسی به دین فحش بدهد. جالب است که از آن جمله خاتمی رسیدیم به این جا که می گفت
رأی ندادن به خاطر بی مسئولیتی و پر مدعایی مردم نبود. مردم «فشار از پایین» خود را آوردند. ولی به آن جای که خودشان می خواستند نه آنجا که شما می خواستید.
مردمسالاری باید دینی باشد. یعنی مردمسالاری همراه با دین باشد. دلیل هم که معلوم است دین مردمسالارانه ترین تفکر است (ذکی بابا دلمونو به کی خوش کردیم). این جا دیگر کسی نپرسید اگر مردم دین نخواستند چه؟؟؟؟ اگر مردم دین خواستند، دین شما و مسیحییا و یهودیت و زردشتیت و هر کوفت دیگری را نخواستند چه؟؟؟؟ باز هم دین مقابل آزادی نمی ایستد. باز هم می گویم فشار محافظه کاران نبود، مشکل شعارهایی بود که اول می دادند و خیال می کردند با یک گله طرفند که هرجور آن ها بخواهند آزادی می کنند. ولی جلوتر که رفتند دوگانگی حرف و افکار متحجرشان معلوم شد. آری یا آزادی را به شکل دینانه می خواستیم یا به شکل حالی به حولیانه. یا خوب بودیم یا بد. و به بدها هرچه توانستند گفتن. نه فقط دین دارها، کسانی مانند امید مهرگان هم کم نبودند، که همین قدر نفهمیدند این چپ گرایی که به دوش می کشند برای فحش دادن به مردم نیست. چون آن ها چه فحش بشنوند چه نه در آن روش های سوسولانه خود غوطه خواهند خورد بدون این که ذره ای تره برای ما چپ های فحاش خورد کنند. فعلاً بگذریم ولی نباید از نومارکسیست های پرمدعایمان فراموش کنیم.
به تمام این ها باید جدیت مردم در دنبال کردن خواسته هایشان از طریق همین اصلاح طلبان را نیز اضافه کنیم. یاد انتخابات شوراهای شهر به خیر و یاد آن دعواهای مسخره که نشانی از همین دوگانگی های فکر و حرف بود. آن روزها که نقل هر محفلی سیاست بود و انتقاد هر مجلس خانوادگی سیاست زدگی مردم ایران. همه اینها فقط یک چیز بود. مردم ایران نگران خواسته هایشان بودند و در مقابل چه گرفتند؟ بحث های الکی و بی سر و ته! خیلی سخت نبود که از آن دسته ها که گفتم، هر روز عده بیشتری نا امید شوند.
.
خلاصه این دو پرده: صرف نظر از هر نوع پر توقعی و هر نوع اشتباهی که طبقه متوسط مرتکب شد، باید به یاد داشته باشیم که هیچ گاه با خواست مردم روبه رو نشدید، در درک ناقص و ایده آلیستی خود از مردم و طبقات غوطه خوردید. فکر می کنید خیلی به «صدای مردم، صدای خداست» معتقد بودید؟ شرمنده ام که باید از این خواب غفلت بیدار شوید! آن مردمی که شما برای خود ساخته بودید در این مملکت نبودند. آن مردمی که صدایشان می توانست به نفع شما باشد، به شما بی اعتماد بودند. چون تا به حال صدای خود را از گلوی شما نشنیده اند! پس وقت آن رسیده که کمی با احترام از مردم حرف بزنید. بعید می دانم کسی به شما دوباره گوش بدهد؛ ولی اگر بخواهید این اتفاق بیافتد باید بفهمید مردم به حرف کسانی گوش نمی کنند که تا شکست خوردند دنبال هر مقصری جز خود، باشند. کسانی که فقط در پی متفاوت بودن هستند. اگر دموکراسی آن ها را درب و داغون کرد، حالا حقوق بشر را مطرح می کنند. مثل بچه ها قهر نکنید! دموکراسی و حقوق بشر اسباب بازی شما نیستند!
بهرنگ نوشته ای در وبلاگ خود دارد با عنوان «دشمن در امنیت، رقیب در سیبل». متن کامل آن به همراه جواب من و جواب او به من، در لینک ادامه مطلب هست. متن زیر نگاهیست به این سه نوشته:
· نقد و دشمنی
البته در متن هیچ مثالی از نمونه های بیانات دشمنان دیده نمی شود، اما می توان حدس زد که منظور او چیست و کدام دشمنی هاست. اگرچه شخصاً ترجیح می دهم راجع به سکولارها و انتقادهای آن ها حرف بزنم. اما فعلاً بحث مهم تر خود نقادی است.
کمی از نقادی بگویم. اگر بخواهیم در تمام مدرنیته غربی یک چیز به درد بخور پیدا کنیم همان نقادی یا اندیشه انتقادی است. اندیشمند غربی یاد گرفته نقد کند، زیر سوال ببرد، و اینطوری دگرگون کند. و این جریانی بوده که با کانت شروع شده، با هگل ادامه یافته، در مارکس شکل مترقی پیدا کرده، و با نیچه خود آن (نقد) دگرگون شده است. تا اینها نبودند نه مدرنیته ای بود و نه حرکتی. اما بحث اندیشه انتقادی غربی را می گذارم برای جای دیگر.
الان به نقادی ایرانی بپردازیم. از وقتی پا به عرصه گذاشتم و نشاط می خواندم، این موضوع نقد و دشمنی مورد بحث همه بوده است. و معمولاً هم پیشنهادهایی از طرف عده از روشنفکران به دیگر دوستان داده می شد. از جمله نسخه هایی که جدیداً خواندم از بیژن عبدالکریمی با عنوان «نقد نقد» بوده. ایشان با این پیش فرض که ما که الان پشینیان را نقد می کنیم دوست نداریم کسی نقدمان کند، به این نتیجه رسیده است که نقد باید معرفت شناسانه باشد و کذا و کذا. می توانیم روی این سخنان کمی دقیق شویم. دقیقاً مشکل همین است. ما دوست نداریم نقد شویم و زیر سوال برویم! هیچ کدام بدمان نمی آید یک قرآن صادر کنیم که پس از ما با چماق از آن محافظت کنند. اتفاقاً معرفت شناسی هم به کمک ما می آید. زیرا مگر نه اینکه ما نمی توانیم به حقیقت خودمان پی ببریم پس باید فعلاً قوه عقل خودمان را با کمک کانت نقد کنیم و عملاً کاری به دیگران نداشته باشیم.
این همان نقطه ایست که می توان اصلاح طلبان را زیر سوال برد. چرا باید از نقد بدمان بیاید؟ چرا بعد از 8 سال خراب کاری (برای این اتهام کلی گویانه دلیل کافی هست)، کسی حق ندارد شما را نقد کند؟ البته این سوال هم پیش می آید که کار خود اصلاح طلبان که آن اوایل فاتحه هاشمی رفسنجانی را خواندند چه می توان نام گذاشت؟ دشمنی یا نقد؟ کار آن ها با آبادگران امروز هیچ تفاوتی ندارد، جر اینکه آبادگران واقعی تر نقد می کند.
داستان همین است؛ ما (و اصلاح طلبان) از نقد می ترسیم. زیرا نقد حق دارد کل جریان معرفت ما را زیر سوال ببرد و در معرفت شناسی معمولاً فکر اساسی برای چند معرفت متضاد نمی شود. چون بی سلاح می مانیم. چون نمی توانیم خود را اصلاح کنیم نمی توانیم بازبینی کنیم. اما نقد باید خانمان طرفش را بر باد دهد. زیرا تا این اتفاق نیافتد، هیچ کسی به فکر تغییر نمی افتد. همه حاشیه امن گود را ترجیح می دهند. و همین خانمان براندازی است که در حاشیه امن را تخته می کند.
در مسیر مقابله با این خانمان سوزی است که روشنفکران دینی به دشمنی گیر داده اند. نه بهرنگ جون! نه داداش! آن چه رخ داده نقد است و نه دشمنی. با استفاده از یک کلمه با بار منفی هم نمی توان آن را محکوم کرد. زیرا اولاً به حق است ثانیاً لازم است. اگر همان خانمان براندازی/دشمنی را حذف کنیم، هیچی نمی ماند جز یک برداشت دولتی از انتقاد. آنطور نقد هیچ فرقی با کاری که رهبر معظم این انقلاب چند وقتی یاد گرفته بود ندارد. یک «دیدار» با یک عده ای می کرد. ناگهان یکی بلند می شد سیاه بازی می کرد که آره «ما فلان می خوایم، بهمان می خوایم». رهبر هم مهربانانه او را نگاه می کرد که یعنی «خلق الله ببینید ما مسئولان به فکر شماییم». نقد دولتی بلای جان ما شده و تا وقتی همانند بهرنگ با یک کلمه «دشمنی» بخواهیم آن را نابود کنیم همانی که هستیم خواهیم ماند.
و البته همین که این طوری از نقد حرف می زنی خود مقدار زیادی انتقاد دارد.
· نزدیکی و دوری
اما صحبت از نزدیکی و دوری هم شده بود. بهرنگ احتمالاً می خواهد بگوید حالا که دارید انرژی خود را هدر می دهید، لااقل مثل ما در نقد به «فقه رسمی» باشد. بهرنگ اول اصلاح طلبی دینی را نزدیک به جریان های پیشروی دیگر (و البته خود پیشروی) معرفی می کند و بعد می گوید به آن ها که دورند گیر بدهید. یعنی با هم لابی ببندیم علیه یک دشمن مشترک (نمی فهمم اگر از دشمن سازی بدش می آید چرا خودش دارد، دشمن به این دبشی معرفی می کند). در مورد قسمت اول هم چندان قرابتی بین جریان چپ های سکولار و روشنفکران دینی نمی بینم.
نقد اصلاح طلبی از نقد نظام این مملکت چندان دور نیست. زیرا تعریف قدرت برای اصلاح طلبان چندان فرقی با تعریف سنتی ندارد. جز ورود چند اصطلاح مانند آزادی و مردمسالاری چه می بینیم؟ مثلاً در همین بحث نقد که اصلاً درکی از ارزش نقد واقعی فرای ساختارهای کهنه این نظام ندارند.
بهتر است کمی در صف بندی ها تجدید نظر شود. این حرف برای همه کسانی است که خواهان تحول واقعی اند. تحول به شیوه ای که اصلاح طلبان ادعا می کنند (و می بینیم بهرنگ آن را قدم به قدم خوانده) قدم به قدم نیست، دولتی است. آن شیوه یعنی تغییر هیچ. درست است روابط خارجی ما خوب شد، آزادی نسبی به دست آمد و بلبلان چهچهه می زدند. اما آیا این ها تمام ملزومات یک تغییر است؟ آموزش نیاز به تحول نداشت؟ فرهنگ نیاز به تحول نداشت؟ تغییرات قدم به قدم عنوان زیباییست (به خصوص با آن سوالی که در پی می آید: « حاضري تن به يه انقلاب ديگه بدي؟») ولی در حال حاضر به تغییرات قشری (یعنی تغییر در چشم ترین مصایب) اطلاق می شود. که چون قشری بود حفظ نشد. بنابراین از لحاظ نگاه به تحول می توان انواعی را برشمرد. تحول به سبک انقلابی مانند بسیجیان و آبادگران که معمولاً راه مناسی برای سوء استفاده است. تحول به سبک روشنفکر دینی مانند اصلاح طلبان که معمولاً قشری است با سرو صدا و هزینه های بی فایده. تحول دولتی که دقیقاً معنای هیچ را می رساند. و تحول پراتیک که براساس واقعیات است و امروز به آن نیاز داریم (امیدوارم فردا چیز دیگری نیاز باشد).
با این حساب بهتر است خیلی از فقه رسمی و جدل های بی فایده حرف نزنیم. زیرا کسی دغدغه اصلاح فقه دارد، که آن را از جان و دل بخواهد. برای مردم عادی این مملکت که آن چنان از دل و جان بسته به فقه نیستند، روش مورد قبول پیدا کردن راه های فرار از آن (در هر دو نوع رسمی و غیر رسمی) برای رسیدن به خواسته ها است.
· ما مظلومان همیشگی
اما یک نکته هم در حاشیه نباید از یادمان برود. فضای اجتماعی و به دنبال آن فضای ذهنی همه ما ایرانیان واقعاً آمادگی مظلوم شدن و هم دردی با مظلومیت دیگران را دارد. واقعاً یک سوال تاریخی است که ما ملت از بس توسری خور بودیم مظلوم نما شدیم، یا از بس مظلوم نما بودیم توسری خور شدیم. اما یک واقعیت انکارناپذیر هست که تا در موضع اپوزیسیون قرار می گیریم، به یاد جور عدو می افتیم. برای همین تا حدی می توان به علت این سوال پی برد که چرا نمی خواهیم در استفاده از کلمات دشمنی و نقد دقیق باشیم.
ببینید به چه راحتی با خواندن یک متن فهمیدیم که نباید به این مظلومان همیشگی بتازیم. آن ها که یک روز آمدند سرکار فاتحه سیاست خارجی دولت بازرگان را خواندند، روز دیگر که آمدند فاتحه اراده مردم به آزادی را. حالا هم دشمنی ها کمر آن ها را شکسته است. از این فحش ها خسته شده اند. ولی روزی کار مملکت مانده فحش های آن ها به هاشمی رفسنجانی شد و او تبدیل به جرثومه فسادی شد که پنداری اگر برملا می شد بلبلان بیش از این چهچهه می زدند.
باید از مظلومیت گذر کرد. باید از هر تفکر کهنه ای که برای عافیت طلبی ما مناسب است گذر کرد. زیرا خیلی راحت می تواند واقع بینی ،که مبرم ترین نیاز ماست، را تحت الشعاع قرار دهد. به راحتی می توان فهمید چرا این همه «دغدغه سنت در جامع مدرن» در سخن روشنفکری دینی موج می زند. آن ها نمی توانند و نمی خواهند از عادات کهنی مانند مظلوم نمایی دست بکشند.
با این حساب باید تکرار کنم: چه رابطه ای بین پیشروی و پایبندی به کهن پرستی هست؟ چرا باید به کسانی احساس نزدیکی کرد که منحط ترین سویه های عادت را حفظ کرده اند؟
· ایدئولوژی اصلاح طلبانه/روشنفکرانه
اما درباره ایدوئولوژی فقط توضیح کوتاهی دارم. دو هزار سال ایدئولوژی حاکم بوده است، این هشت سال هم هیچ تغییری نکرد. کسی به فکر تغییر آن نیفتاد زیرا کارهای مهمی مثل گرفتن حق آزادی بیان در دستور کار بود. ایدئولوژی ماند تا دست آویزی شود برای آن ها که به هر حال معرفت شناسانه می خواهند حقیقتی برتر و دست نیافتنی، را بپرستند.
ایدئولوژی ساخته فکر آن هاست که به دنبال دستیابی به یک چیز تغییر ناپذیرند. نه کسانی که می خواهند وضع واقعی درست شود. ذهن گراها و جزم اندیشانند که به ایدئولوژی نیاز دارند. فقط کمونیست های شوروی نظام ایدئولوژیک نداشتند. نظام های لیبرالی امروز هم داعیان نوعی مردم پسندانه از ایدئولوژی هستند.
و اگرچه اصلاح طلبان اگر ایدئولوژی را رد نکردند از آن حرفی هم نزدند. اما ایدئولوژی ماند تا حقیقت ناب روشنفکری دینی را از گزند دشمنان خود مصون بدارد. چنان که بهرنگ هم از آن استفاده کرده است.
دید من به فوتبال لذتیه که کارگران دیروز و کارمندان امروز از آن می برند. بنابراین همونطور که دکتر هم در لینکی که دادم گفته باید به نوعی بازیکنان به توده نزدیک بشن.
در نهایت باید نکته اصلی رو بگم. اونم اینه که من فکر می کنم حرف من در اون پست و البته در این وبلاگ کمی با نگاه سنتی چپ فرق کنه. نگاه من تغییره. از سنت خیال پرداز و دروغینی که من روشنفگری دینی رو مسئول اصلیش می دونم به سمت واقع نگری. به سمت مدرنیته به شکل واقعیش! نه شکل تحریف شده ی اصلاح طلبانه که به ساده ترین وضع بومی سازی شده.
جریان ضد انقلاب، مانند اصلاح طلبان و روشنفکران دینی یک گروه فکری (بالاخره آن ها نیز فکر می کنند) هستند که طیف هایی از طبقه متوسط این مملکت را تحت الشعاع تبلیغات خود قرار می دهند. اگر بخواهم از این طبقه حرف بزنم نمی توانم از کنار این طیف بگذرم. البته راجع به آن ها دو مشکل هست: اول این که اعتراض به آن ها فعلاً تو بورس است و دوم نمی توانم اینقدر آن ها را جدی بگیرم که بخواهم یک نقد جدی بنویسم. حالا علی الحساب شما داستانی که تعریف می کنم را داشته باشید، تا بعداً بیشتر راجع به نحوه مبارزه با ضد انقلاب هم فکر کنیم.
علیرضا نوری زاده (که خود یکی از منابع طنز دوران است و می تواند حسنی را پشت سر بگذارد)، در افشاگری روز پنج شنبه خود درکانال یک (عزیز دلم هر روز در channel one در ماهواره سخنرانی دارد) در راستای این که می خواست تا جان در بدن دارد "این تحفه ها رو افشا کنه"، بعد از کلی قسم و آیه که این ها رو همه رو خودش تحقیق کرده یک داستان شنیدنی تعریف کرد؛ از این قرار که خامنه ای خیلی به توطئه اعتقاد دارد و از جمله در دوره ریاست جمهوری در شورای عالی انقلاب فرهنگی، می خواسته طرحی در زمینه مبارزه با توطئه فرهنگی بده و خاتمی که آن زمان وزیر فرهنگ و ارشاد بود (البته علیرضا نمی خواست از آن آخوند عوضی دفاع کند) گفته که این حرف ها چیه و اصلاً توطئه ای در کار نیست و شما با این سانسور کردن مردم را به سمت خارج از مرزها رهنمون خواهید شد. خامنه ای هم برگشته به او گفته یعنی شما به توطئه فرهنگی اعتقاد ندارید؟ خاتمی گفته خیر. او هم گفته پس اینجا چه کار می کنید؟ این شده که او هم استعفا داده است.
حالا برویم به روزنامه شرق، منتشر شده دو-سه روز قبل این سخنرانی. در آن جا ابطحی دقیقاً همین داستان را تعریف کرده است. فقط کسی که این موضوع را مطرح کرده خاتمی بوده در شورای امنیت ملی و نه انقلاب فرهنگی. و البته با تفاصیل دیگر.
حالا کاری ندارم که این قدر که می گوید تحقیق کرده ام تحقیقاتش همین است که بنشیند چیزهایی که دیگران تعریف کرده اند، کمی چاشنی داستانی و لحن های خاص و دلقک بازی قاطی می کند انگار که خودش در آن جلسه، صورت جلسه می نوشته است. همین هم هست که شنونده حرفش را قبول می کند، و به باورهایی به حقانیت او می رسد. بگذریم. اصل مسئله اینجاست که حرفی را با عنوان افشاگری تحویل مردم می دهد که از بس همه می دانند نخ نما شده. به علاوه در رده های بالا نیز صحبت کردن از آن تابو نیست چون ابطحی به راحتی در نقد دوران گذشته آن را نقل می کند. اما شما یک جوان 14 ساله که بابایتان عاشق نوری زاده است. شما هم از همه جا بی خبر و نمی دانید که دهه شصت در این مملکت چه می گذشته (و این داستان را نشنیده اید) به علاوه طبیعتاً (مثل بقیه) روزنامه هم نمی خوانید. وقتی این داستان را بشنوید چه فکر می کنید؟ خب البته جزییاتش به خودتان مربوط است، ولی یک نکته کلی به ذهنتان خطور می کند این که این جمله یک تابو است زیرا بزرگواری آن را بیان می کند که ضد انقلاب است. اگر او فجایع را افشا نمی کند پس چرا فرار کرده؟ (یعنی یک استدلال چپکی که خیلی به آن عادت کردیم) بنابراین گفتن این موضوع برای او به معنی یک حرکت براندازانه است.
نتیجه این که اولاً شمای 14 ساله دیگر درک درستی از اطرافتان ندارید. یعنی نسبت تغییرات اطرافتان بیگانه (الینه) می شوید. جای این چه می ماند؟ توهم. توهم یک دولت وحشتناک که هیچ کس حق مخالفت با آن را در هیچ شکلی ندارد. یک دولت به سبک استالین! یک دولتی که در همه چیز توطئه می کند. این موضوع بین ضد انقلاب ها خیلی باب است که همه چیز را به رژیم آخوندی نسبت دهند. حتی اگر این موضوع تغییر جهت باد در طول روز باشد. و این روش فقط باعث کاهش محبوبیت نظام نمی شود. باعث ترس بیهود (بیهوده به معنای واقعی کلمه) هم می شود. اگر روزی مبارزه ای هم بخواهد در بگیرد با این توهمات مردم هیچ تغییری حاصل نخواهد شد. زیرا خواسته هایی به عنوان آرمان مطرح می شود که بر خواسته از واقعیت نیست. بنابراین موجب یک تحول اساسی هم نمی شود.
ثانیاً اصولاً تمام نیروی مبارزه از این 14 ساله حذف می شود. جای آن را نارضایتی می گیرد. نارضایتی اصطلاح مؤدبانه غر و پر بی فایده است. شنونده این سخنان به حد بسیار بالایی تخلیه روانی می شود. یعنی تنها چیزی که می ماند همان نارضایتی است که او را به سمت شنیدن بیشتر می کشاند. مانند تریاک که بعد کشیدن خلسه لذت شدیدی به تریاکی می دهد. بعد از آن هم تنها دردی می ماند که او را به مصرف دوباره می کشاند.
البته این مورد دومی فقط و فقط یک حدس است. من نمی توانم در کار روانشناسان دخالت کنم.
این نوشته دو یا سه قسمت داره. بقیه اش هم حاضره. ولی باید اصلاح بشه و در ضمن می خوام ببینم واکنشا به همین اوایلش که همه کلیات چیه. در ضمن لینک های قرمز به یک وبلاگ دیگ به نام دنباله افاضات می رن که توضیحات کمی راجع به اون کلمه دره. ایشالله به تدریج واسه نوشته هر مدخل رو کامل تر می کنم
در آخرین ضمیمه تئوریک شرق محمد قوچانی مقاله جالب توجهی با عنوان فقر فردیت نوشته است که می توانید در این لینک بخوانید. گذشته از تفکر چاپ چنین ویژنامه ای با مضمون حقوق بشر (آن هم در زمانی که داعیان آن اصولاً قدرت عملیاتی ندارند) که خود موضوع قابل بحثی است، بر سرمقاله مذکور هم نقد بسیار است. نقدی که بر همه روشنفکران دینی از هر نوع (چه سوسیالیست هایی مانند حزب مشارکت و علی شریعتی مرحوم و چه لیبرالیست هایی مانند کارگزاران و همین قوچانی خودمان) وارد دانست. این نقد موضوع جدیدی نیست که مربوط به سالهای قدرت باشد که بر سر کار بودند و هیچ نکردند. مربوط به تفکر تاریخی این جریان است که برای چندمین بار شکست خورد و خیالتان جمع باز هم خواهد خورد. یک نکته یادمان باشد؛ سوسیالیسم دینی و لیبرالیسم دینی: روشنفکری دینی! مشکل در سوسیالیسم و لیبرالیسم نیست که هرکدام در نقشی تاریخی دارند که به موقع ایفا خواهند کرد. مشکل در «دین» است که باید پرسید کی نقش خود را ایفا خواهد کرد؟ فرصت نشد که نقدم را کامل بنویسم. اما مقدمه ای دارد که باید نوشته شود: درباره مناقشه در واقعیت موجود که قوچانی مفتخرانه آن را مطرح کرده است. سپس (طبق سنت کهن ایده آلیستی) آن را به امر ذهنی تبدیل کرد تا بتواند آن طور که دوست دارد آن را مطالعه کند. این واقعیت (که دریافت ذهن من و آقای قوچانی از یک چیزی آن بیرون نیست، واقعاً با آن رو به روییم) همان طبقه متوسط است. طبقه ای که به زعم او "فربه، پرتوقع و غیر مسئول" است. باید گفت اصولاً تا این طبقه را نشناسیم، نمی توانیم هیچ نسخه ای بپیچیم. اما نوع شناخت هم مهم است. و مسئله من نوع شناخت قوچانی است که پایه و اساس همه خزعبلات او را تشکیل می دهد. اما از آنجا که این موضوع فلسفی است و مطمئناً من در ادامه دادن بحث کم می آورم ترجیح می دهم به چیزهای ساده تری گیر بدهم!
آغازگاه رشد طبقه متوسط در سال های پایانی رژیم قبلی بود و علل سردستی مانند توسعه صنعتی فرمایشی (دولتی) ایران، رفاه نسبی مقطعی قبل از انقلاب و همین چند سال پیش و البته برنامههای اقتصادی هاشمی رفسنجانی را نام برد. مهم ترین علت شکل خاص رشد صنعت و بورژوازی در ایران است. شکل خاص یعنی نصفه و نیمه: دولتی، دستوری، از بالا (چیزی که اصولاً خلاف دستورالعمل رشد صنعتی است که عالمان اقتصاد آزاد تجویز کردهاند). تراژدی مدرنیته ایرانی همین دولتی بودن آن است. بگذریم. تا این جا آمدم که بگویم این طبقه از قبل انقلاب وجود داشته، در یک دوره تحت تاثیر شور انقلابی بوده و پس از آن فشار جنگ و فرصت عرض اندام نداشته است. تا آن که به رفسنجانی رسید. مدرنیته نصفه و نیمه او در فربه شدن آن به حق نقش داشته است. قوچانی این موضوع را می پذیرد که انقلاب اسلامی، انقلاب طبقه متوسط بوده است. چیزی که نمی بیند «همان است که هست».
جلوتر راجع به این موضوع بیشتر توضیح می دهم. الان لازم است یکی از مشخصه های این طبقه را که به نظر خودم مهم است را معرفی کنم. نسبت بین اراده به رفاه بیشتر و امکانات کم برای رسیدن به آن حد مطلوب رفاه. اما مسئله فقط اقتصادی نیست. معضل فرهنگی گل درشت تر است. این طبقه گستره وسیعی از خواست های فرهنگی از ابتدایی ترین ها تا پیچیده ترین ها را دارد. از نیاز به لذت های عادی (که خود را در سرگرمی نشان می دهد) بگیرید تا تلاش برای آرمان های بزرگی چون حق طبیعی آزادی. البته تمام این خواسته ها را میتوان در راستای زندگی راحت تر دانست. این همان "توقعاتی" که قوچانی با این وقاحت یاد میکند، مهمترین ویژگی این طبقه است. توقع، خواست رفاه است چنانکه بقیه مردم جهان از آن برخوردارند. مشکل زیاد از حد بودن خواسته ها و توقعات نیست، عدم درک واقعی دینداران این تراژدی از آن خواسته هاست.
قوچانی می گوید که این طبقه ایست که خود پرورش دادیم. و این بیانی است که با نگاه به موضوع اصلی مطلب که معتقد است رأی مردم اشتباه بوده است نشان از اين دارد که اصلاح طلبان نسبت به این طبقه احساس مالکیت دارد. در واقع نگاهی از موضع حاکم: "ای پر توقع نمک نشناس! هرچه خواستی برایت فراهم آوردم و تو از من روی گرداندی؟ سگ هم دست صاحبش را گاز نمیگیرد." اما سوال بی پاسخ آن جاست که مگر در این 16 سال به این طبقه پر توقع چه ها داده اند و چه ها نداده اند؟ وقتی پاسخ به این سوال را بدهم، خواهید فهمید چرا می گویم اصلاح طلبان چپ و کارگزاران راست آن چه هست را نمی بینند، یا هیچ درک درستی از این خواسته ها ندارند.
در واقع همیشه آن چیزی را داده اند که خواسته اند یا همان قدر که خود صلاح می دانسته اند! بله آقایان زحمت کشیده اند به ما خودروی ساخت داخل داده اند که مفتش هنوز هم گران است. یا مثلاً به ما مطبوعاتی دادند که تنها یک دوره همانی را گفتند که مردم می خواستند، بعد که آن ها را تعطیل کردند جایگزین ها منافع اصلاح طلبان را توجیه می کردند. باید گفت خود شرق هم تازگی کمی به فکر خواسته های طبقه متوسط افتاده است (تازه آن هم باز در عوام پسندانه ترانه حالت). یا تیم فوتبالی دادند که همان نبود بهتر بود. بقیه چه؟ فشار روانی هر روزه. نه فشار حرکت به سوی مدرن شدن.
ادامه دارد...
داستان زره علي (ع)
آورده اند كه در قضاوت هيچ كس عادل تراز شريح نبود، و او درعهد خليفه دوم عمر، بر مسند قضاوتنشست و در ايام خلافت عثمان وعلي عليه السلام و معاويه، و تا نوبت عبدالملك مروان قاضي بود.
گويند اميرالمؤمنين علي عليه السلام درايام خلافت خود وقتي زرهي از آن خويش، كه گم كرده بود، در دست جهودي باز يافت، و آن زره را بگرفت. جهود گفت:" زره من است." علي (ع ) گفت:" زره من است." گفتند:" به قاضي رويم" در آن زمان شريح قاضي بود، به نيابت اميرالمؤمنين علي (ع ) . جهود با علي (ع ) به در خانه شريح آمدند، و علي (ع ) شريح را گفت كه " به دعوي مي آيم."
شريح در مجلس حكم بنشست، و زيادت به علي التفاتي نكرد، و علي (ع) دعوي كرد كه " اين زره از آن من است، و در دست اين جهود به ناحق است." جهود گفت:" ملك من است." شريح از حضرت علي (ع ) گواه طلبيد. حضرت علي (ع) گفت:" مقداد اسود و حسن گواهي دهند." شريح گفت:" گواهي مقداد بشنوم" و گواهي اميرالمؤمنين حسن (ع) رد كرد و نشنود، و گفت:" اين پسر توست گواهي او تو را مفيد نبود." اميرالمؤمنين از مجلس حكم برخاست. جهود چون آن راستي نايب (يعني شريح كه به نيابت از خليفه وقت حضرت علي حق قضاوت داشت) و منوب( يعني حضرت علي كسي كه از او نيابت دارند) بديد، كه البته به هيچ ميلي آلوده نشدند، در حال ايمان آورد و زره در پيش اميرالمؤمنين علي (ع ) بنهاد.
منبع:
جوامع الحكايات
1- ایران دومین بازی را هم باخت. تیم آخر گروهمان شدیم و حذف شدیم. بازی اول عادل گفت: «اگر علی دایی 5 سال جوانتر بود، این سانترو گل می کرد.» شب همه به دایی فحش می دادند. علی دایی آنقدر ضرر دید که بازی دوم پیدایش نشد. (حتی شنیدم نوری زاده عزیز دل گفته او اطلاعاتی است!چی بگم والا؟) بازی دوم عادل عزیز گفت:«واقعاً نمی فهمم چرا کریمی عوض شد.» شب همه خواهر برانکو را به مادرش پیوند دادند. مهدوی کیا دو بازی قبل چند ضربه را خراب کرد چون می خواست گل بزنه (ولی چون مهدوی کیا بود، سوباسا نبود نشد). فکر کنم بازی آخر بتوانیم به او فحش بدهیم. البته اگر مساوی کنیم یا ببازیم باید کاسه کوزه فحش و تحلیل های آسمانی را ببندیم و ببینیم واقعاً چرا در این حد ناتوانیم.
ما عادت کردیم گزارش های فضایی ژورنالیست ها (هم روزنامه نگار هم گزارش گر) را بخوانیم و در خیال خود شناور باشیم. با یک جمله که مربی تیم اوگاندا راجع به تیم ما گفته (که تازه تک جمله است و معلوم نیست یارو قبل و بعدش چه تیکه ای انداخته) خوشحال شویم و با از دست دادن یک ضربه سر دایی همه عصبانی شویم.
2- من نمی فهمم چرا هیچ کس پیدا نمی شود موضوع را واقعی ببیند. تیم ایران همیشه و همیشه تنها چیزی که داشته غیرت بوده. نه تکنیک آن چنان، نه دویدن این چنین و نه استراتژی قوی. بله ما بازیکن خوب زیاد داریم ولی تنها چیزی که آن ها را کنار هم یک تیم می کند رفاقت بوده نه درک نیاز به بازی تیمی در فوتبال. فوتبال ایرانی مثل بقیه چیزهای ایرانی اساسی نداشته است جز غیرت، مردانگی، کم نیار و
در یک کلمه: اعتقاد.
ولی داریم می بینیم که این حرف ها دیگر واقعاً جواب نمی دهد. بازیکن ایرانی الان پول و شهرت را به هر چیز دیگری ترجیح می دهد. بین غیرت ملی و پول تیم های بوندس لیگا دومی مطمئناً بهتر است. شاید هم منطقی باشد. عابدزاده به عنوان یک بازیکن با غیرت که سر غیرتش پایش آش و لاش شد، الان چه دارد؟ چه کسی به یاد اوست؟ فدراسیون چه تاجی روی سر او گذاشته است؟ بازی خداحافظی او را هم پرسپولیس برپا کرد.
پس می بینیم راهی نمی ماند. استراتژی و بازی تیمی که نداریم. غیرت هم که نداریم. تیم ملی هم که اصولاً به کسی پول نمی دهد. تغییر هم که باید اساسی و در طرز فکر باشد و بعید است به چهار سال دیگر برسد. مدیریت خوب هم که نداریم که بخواهد بقیه کمبودها را جبران کند. تا هفته قبل اعزام دادکان و علی آبادی بگومگو داشتند. کسی دلش به حال تیم نمی سوخت. مردم هم فکر می کردند دادکان دارد حق مرتیکه آبادگرانی را می گذارد کف دستش. غافل از اینکه هفته قبل بازی ها وقت این بحث ها نیست. راجع به مدیریت ریدمان که حرف و حدیث زیاد است. مدیران ما حتی بلد نیستند کی و کجا سیاست را وارد کار کنند.
پس انتظار نداشته باشیم که واقعاً اتفاقی بیفتد.
3- البته باید پرسید تیم های ضعیف تر از ما چرا دارند می درخشند؟ آن ها بهره ای بسیار کم از استراتژی دارند. البته از نظر غیرت نمی دانم! واقعاً دلیلش در چیست؟ بحث راجع به دلیلش زیاد است. ولی فایده ندارد زیرا ما به راه حل خودمان نیاز داریم
مهم این است که برای خودمان چه راه حلی داریم. به عنوان یک چپ راهش را در چیزهایی مثل علاقه به ارائه بهترین بازی برای رضایت تماشاگران است. کسب افتخار برای ملت. چیزهایی که نباید هم به هیچ عنوان به غیرت مربوطشان کرد؛ چون به همین جایی خواهیم رسید که الان در آن هستیم.
دکتر فریبرز رییس دانا نظرات جالبی در این مورد دارد. دوست داشتید به این لینک سر بزنید.
ترس!!!
راحت می توان فهمید چرا روشنفکر دینی خود را به منشاء سنت می چسباند. آن را مطالعه و اصلاح می کند. سنت ما راه فراری شده بس دقیق. با ظرافتی که می توان در مدرن های غربی دید٬ یک مبارزه ی بی سرانجام و سرشار از ابتذال دوگانه خود (پیش به سوی پیروزی/امان از عدوی پشت پرده) را به نتیجه می رسانند.
ترس از تفتیش عقاید!!!! گاهی گالیله را خیال کنید که از تفتیش عقاید بترسد! نداشته های ما ناشی از تفتیش عقاید نیست٬ از اثر ترس است.
واقعاً مملکتی داريم هاااااا. ميچی سر جاش نيست. گاهی هم اصولاً چيزی نيست و اسه يه جا. گارهيم جايی نيست واسه یه چيز.